قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
135
تاريخ نگارستان ( فارسى )
غالب شده به هيچ چيز نمىايستاد تا در رمضان سنهء 455 خمس و خمسين و اربعمأة بدان درگذشت كمال اسماعيل : خاك رى بس غريب دشمن بود * ورنه او را چه وقت مردن بود ؟ و عروس همچنان باكر بخانهء پدر رفت نظم : كسى را كه باشد فراپيش مرگ * نشايد كه يكروز خرم بود كجا خوش بود خانهء كاندران * عروسى و ماتم به يكدم بود [ 252 - طغيان قلتمش خان . ] 252 من الاتفاقات چون در مبادى دولت الب ارسلان ابن عم پدرش قلتمش خان طغيان نموده بر سليمان بن جغر بيك كه ولىعهد بود خروج كرد ، بعد از شكست او بر ملك مستولى شد لاجرم سلطان با لشكر كران بجانب او حركت نموده در دامغان روبروى شدند ناگاه در اثناى جنگ و غوغا قلتمش از اسب خطا گشته سرش بر سنگ خورد و مغزش پريشان گشت . لشكرش امان يافتند و يكى از ايشان را خون از بينى نيامد بيت : بيدرد سرنيزه و آمد شد پيكان * آن فتح كه مفتاح امان بود برآمد [ 253 - دولتخواهى فضلويه والى طنجه . ] 253 حكايت خواجه نظام الملك در كتاب وصايا آورده كه در سالى كه سلطان الب ارسلان بنابر عصيان قرا ارسلان بفارس و كرمان رفت فضلويه كه والى كشور طنجه بود اظهار دولتخواهى نموده بنابرآن سلطان حكومت كشور فارس را به دو داد چون سلطان كرمان رفت و از آنجا عازم كشور خراسان گشت فضلويه يكى از قلاع فارس را كه در غايت استوارى بود مستقر خود ساخت و خزانه بدانجا نقل كرده با اموال موفور و رجال غير محصور مستظهر شد و خيال طغيان و عصيان در خاطر گذرانيد و مرا به جهت دفع فتنه و اطفاى آن نايره بدانجا بايستى رفت و چون لشكر بنواحى آن دژ رسيدند هواداران و دولتخواهان سلطان كه بر كيفيت آن مطلع بودند گفتند بهيچوجه محاصره لايق نيست چه به صورت محاربه فتح آن ميسر نه اما اگر فضلويه را تخويفى بخاطر رسد و لشكر بجاى ديگر حركت نمايد دور نيست كه از جانب او فرماندارى ظاهر شود بعد از آن بتدريج تدارك كار او توانكرد هر چند تأمل نمودم و جهات رفتن و نرفتن را با يكدگر موازنه كردم رجحانى ظاهر نشد و دلائل هردو جانب متقارب بود آخر الامر گفتم بر تقديرى كه آن مجموع مساوى باشد امر سلطان بر همه راجح است و اقل فائده آنكه سعى و اهتمام خود در طلب رضاى او گردانيده باشم اگر مثمر فائده باشد نيكو و الا به ترك مأمور مؤاخذ نباشم القصه بجانب فضلويه حركت واقع شد چون لشكر قلعه را احاطه كردند اهالى آن از غايت استغنا و استظهار بر اطراف و جوانب قلعه ظاهر نشدند و من جازم شدم كه ترك محاصره كنم ديگر از شرمندگى انديشه كردم و فرمودم كه از ممالك ، يك ساله اسباب اقامت لشكر تهيه كنند آنشب همه شب همچون ماهى در شبكه طپيدم و رخت حيرت بسر منزل يأس و اضطراب كشيدم و آخر با خود گفتم :